بدون مکث.. (پارت یک)
بارون آروم میبارید. از اون بارونایی که نه شدید بود، نه قابل نادیده گرفتن. هیونجین کنار پنجره نشسته بود، هدفون توی گوشش، اما هیچ موسیقیای پخش نمیشد.
فلیکس اون طرف اتاق بود. داشت وسایلشو جمع میکرد، ولی هر چند ثانیه یهبار مکث میکرد، انگار منتظر بود چیزی گفته بشه.
«فردا میری؟»
سؤال فلیکس ساده بود، ولی تهش سنگینی داشت.
هیونجین فقط سر تکون داد. «چند وقت.»
هیچکدوم نپرسیدن «چقدر؟»
بعضی جوابها وقتی گفته میشن، واقعی میشن.
فلیکس نزدیکتر اومد. صدای بارون بلندتر شد.
«همیشه فکر میکردم… اگه یه روز نباشی، متوجه میشم که چقدر به حضورت عادت کرده بودم.»
هیونجین لبخند کمرنگی زد، از اونایی که بیشتر درد دارن تا شادی.
«من همیشه فکر میکردم تو قویتر از این حرفایی.»
فلیکس نگاهشو پایین انداخت. «قوی بودن یعنی چیزی نگفتن.»
سکوت افتاد. از اون سکوتهایی که پر از جملههای گفتهنشدهست. هیونجین بلند شد، دستش خورد به دست فلیکس—یه تماس خیلی کوتاه، خیلی اتفاقی، ولی کافی بود تا هر دو بفهمن چیزی داره از دست میره.
«مواظب خودت باش.»
فلیکس اینو گفت، چون چیز دیگهای بلد نبود بگه.
هیونجین سرش رو برگردوند سمت در.
«تو هم.»
در بسته شد.
و فلیکس همونجا ایستاد، با این فکر که بعضی آدما نمیرن—فقط تبدیل میشن به خاطرههایی که هر بار بارون میاد، دوباره زنده میشن.
فلیکس اون طرف اتاق بود. داشت وسایلشو جمع میکرد، ولی هر چند ثانیه یهبار مکث میکرد، انگار منتظر بود چیزی گفته بشه.
«فردا میری؟»
سؤال فلیکس ساده بود، ولی تهش سنگینی داشت.
هیونجین فقط سر تکون داد. «چند وقت.»
هیچکدوم نپرسیدن «چقدر؟»
بعضی جوابها وقتی گفته میشن، واقعی میشن.
فلیکس نزدیکتر اومد. صدای بارون بلندتر شد.
«همیشه فکر میکردم… اگه یه روز نباشی، متوجه میشم که چقدر به حضورت عادت کرده بودم.»
هیونجین لبخند کمرنگی زد، از اونایی که بیشتر درد دارن تا شادی.
«من همیشه فکر میکردم تو قویتر از این حرفایی.»
فلیکس نگاهشو پایین انداخت. «قوی بودن یعنی چیزی نگفتن.»
سکوت افتاد. از اون سکوتهایی که پر از جملههای گفتهنشدهست. هیونجین بلند شد، دستش خورد به دست فلیکس—یه تماس خیلی کوتاه، خیلی اتفاقی، ولی کافی بود تا هر دو بفهمن چیزی داره از دست میره.
«مواظب خودت باش.»
فلیکس اینو گفت، چون چیز دیگهای بلد نبود بگه.
هیونجین سرش رو برگردوند سمت در.
«تو هم.»
در بسته شد.
و فلیکس همونجا ایستاد، با این فکر که بعضی آدما نمیرن—فقط تبدیل میشن به خاطرههایی که هر بار بارون میاد، دوباره زنده میشن.
- ۱۹۴
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط